خرید بک لینک
دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشترميكنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشترتا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَدبنده را ميسازد عريان، يك، كمي هم بيشترچون كه ميخواهد كند از حقِّ زن دايم دفاعميكشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشترآخرِ هر ماه، وقتي بنده ميگيرم حقوقميشود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشترروزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا ميكندميشوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشترلنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم ميكندضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشترارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرارچون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشترمويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگميشود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتررنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم ميپردميشوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتريك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مراميزند حرف از «مامانجان»، يك كمي هم بيشترخانهيِ مستأجريمان، هست در پايينِ شهرخانه ميخواهد به شمران، يك كمي هم بيشتربا حقوقِ كارمندي، ميزند حرف از سفرگه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتربا هواپيمايِ روسي كاش پروازي كندتا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشترالغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيشميدهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتربس كن «آرش»! يك كمي انگار ميخارد تنتميشوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 5:12 توسط سیامک آرش آزاد  | 

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

عارفان راستین، از ابوسعید ابیالخیرگرفته تا مولوی و شیخشهابالدین سهروردی و دیگران «عشق» را نخستینآفریدهی حضرت باریتعالی شناخته و اصولاً اصلیترین هدف از آفرینش هستی راایجاد عشق و زنده نگاه داشتن آن از ازل تا ابد دانستهاند.اینان، آن «امانت» را که دشتها، کوهها، اقیانوسها، آسمانها و حتی ملایکخود را در کشیدن بار آن ناتوان دیدهاند و تنها انسان شایستگیاش را داشتهاست، همان «عشق» میدانند و «بلی» گفتن انسان در پاسخ به پرسش «أَلَستُبِربّکُم» را همان تعهد در پذیرایی «عشق» و ادامه دادن «وفا» تعبیر و تفسیرکردهاند.در کانون پاک خانوادهها نیز «عشق» به سان چراغی مقدس و آتشکدهای همیشهروشنایی آفرین و هستیبخش است که دلها را جاودانه روشن، گرم و بهاریمیکند و اهریمن بیوفایی، خیانت و ناراستی را به نابودی مطلق میکشاند.داستانها و افسانههای عاشقانه بخشهای بزرگی از ادبیات، بخصوص اشعاراقوام، نژادها و ملتهای گوناگون جهان را تشکیل داده و موجب آفرینش آثاربسیار زیبا و دلانگیزی شدهاند. آثاری که خواندن و شنیدن آنها، درهایجهانی بسیار زیباتر از بهشت را بر روی دلها و احساسهای پاک و لطیف هرخواننده و شنوندهای میگشاید و انسانها را در لذتی آسمانی و اثیریغوطهور میسازد.همهی این داستانها و افسانهها، زیبا و روحنواز هستند، در این بهشتهایساخته شده توسط نیروهای اهورایی روان و ذهن انسانها، اقیانوسهایی از نور،صفا، پاکی، عرفان، فداکاری و… موج میزند. اما در میان اقوامی که من باادبیات آنها آشنایی دارم، داستانهای مربوط به ترکهای اوغوز یک سر و گردنبالاتر از دیگران ایستادهاند و در این میان، داستان «دلی دؤمرول» از کتاب «دده قورقوت» واقعاً چیز دیگری است.در ادبیات عاشقانهی عربی و فارسی،

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

روزي كه آمديم به دنيا يواشكيدر خانه بود غلغله بر پا، يواشكيميزيستيم در دو اتاقِ اجارهايما نيز آمديم همان جا، يواشكيچون نرخ آرد و آب و شكر بود «واقعي»!مادر «كاچي» نكرد مهيّا، يواشكيبا اين اميدِ خام كه شيرين كند دهانتكرار كرد واژهاي «حلوا» يواشكي«غير مجاز» بود چون آواز مادرمخواند از برايِ بندهي تنها، يواشكي«خود سانسوري» نمود و به زير لحاف خوانداز بهر من، دو ثانيه «لالا»، يواشكيدر مدرسه، معلمّ من چون كه «نا» نداشتآموخت ذرّه ذرّه «الفبا»، يواشكي«نادار» بود و عايدياش يك حقوقِ كمميداد درسِ «دارد» و «دارا»، يواشكيمن خواندم و «ليسانس» گرفتم، ولي چه سود؟شد «شغل» بهرِ من همه رؤيا يواشكيهمسايهمان كه بود فراري ز مدرسهيك «دكترا» خريد از «اروپا» يواشكياو «خاويار» خورد و «فلان چيز» و «كنتاكي»اين بنده دارم حسرتِ «شوربا» يواشكيميخندد او كه: «به به از اين بختِ خوش ركاب!»من زار ميزنم كه «دريغا!»، يواشكيعمري دويدهايم به دنبالِ سايههابوده گناهِ ما سادگي ما، يواشكي«آرش»! دميدهاي تو فقط از سرِ گشادبرعكس شد به دست تو «سُرنا» يواشكي + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 5:14 توسط سیامک آرش آزاد  | 

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

يارِ من، گاهي محبّت ميكند، باور كنيدبنده را غرقِ خجالت ميكند، باور كنيداز حقوقم، پولِ توجيبي به مخلص چون دهدصحبت از سهمِ عدالت ميكند، باور كنيدچون هدفمند است هم صبحانه، هم ناهار و شاممختصر ناني كرامت ميكند، باور كنيدبهر قبضِ تلفن و گاز و فلان و فاضلابجيب ما را پاك غارت ميكند، باور كنيدتا كشاند بنده را هر دم به سويِ راهِ راستبا ملاغه، هي هدايت ميكند، باور كنيدمسكنِ مخلص، پر از مهر است از الطاف اومثلِ يك موجر، محبت ميكند، باور كنيدنه اتاقي كرده جارو، نه غذايي پخته استخوب در اين باره صحبت ميكند، باور كنيدميرود هي گل بچيند، از سحر تا شامگاهكم در اين منزل اقامت ميكند، باور كنيدهر زمان ميآورد اين نازنين از «چين» گلابچون كه از توليد، حمايت ميكند، باور كنيدميخرد از پنج قاره ميوه، سبزي، خشكبارلطف بر اهلِ زراعت ميكند، باور كنيدچون كه نازش را خريدارم، كند هر دم گرانناز را تعديلِ قيمت ميكند، باور كنيدبنده خاطر جمع هستم، يار با اين كارهاخانه را يك باره جنت ميكند، باور كنيداين نگار نازنين، با اين همه لطف و صفاكم كم «آرش» را بدعادت ميكند، باور كنيد + نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۴۰۲ ساعت 4:40 توسط سیامک آرش آزاد  | 

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:16

خانمي كه تنها در يك دورهي مقدماتي 15 روزهي آموزش روزنامهنگاري شركت كرده بود و به غير از اين، هيچ تجربهي عملي در روزنامهنگاري و مديريت نداشت، يك دفعه آمد و به عنوان «مدير داخلي» معرفي شد.اين دوشيزه خانم، اعتقاد عجيبي به قاطعيت داشت، ولي به دليل جوان و بيتجربگي، تفاوت ميان «قاطعيت» و «قاتليت» را نميدانست و خيال ميكرد براي زهرچشم گرفتن، بايد آدمها را بكشد تا گربهها بترسند!بدون اينكه چيزي بداند و يا پيشنهاد بهتر و اصوليتري داشته باشد، از همه چيز ايراد ميگرفت و چون انتخاب، ويرايش و نوشتن بيشتر مطالب بر عهدهي من بود، با من بيشتر از همه درگير ميشد و سر و صدا به راه ميانداخت و در ميان آن همه سر و صداي هر روزه، تنها تكيه كلامي كه هر روز بيشتر از ده بار تكرار ميكرد اين بود كه «چشمتان را خوب باز بكنيد و طرف خودتان را درست بشناسيد. من «ضدمرد» هستم و تلاش خواهم كرد آقايان را از اينجا فراري بدهم.»خانم «مدير داخلي» هر روز چندين و چند بار ادعا ميكرد كه خانمها از هر لحاظ شايستهتر از آقايان هستند. براي اثبات ادعاهايش هم، هميشه نامهايي مانند «گردآفريد»، «پروين اعتصامي»، «ماري كوري» و اينها را به ميان ميآورد و هميشه هم ميگفت كه مردها از زمانهاي پيش از تاريخ به زنان زور گفته و ستم كردهاند و حالا، ايشان ميخواهد انتقامهاي صدها هزار ساله را از كاركنان مرد روزنامه بگيرد!آقايان همكار، عاقلتر از آني بودند كه در مقابل اين سر و صداهاي بيهوده، واكنشي از خودشان نشان بدهند. آنان، با خونسردي تمام سرشان را پايين ميانداختند و كارهاي خودشان را انجام ميدادند ولي من، گاهي خسته و عصباني ميشدم و برايش قسم ميخوردم كه گردآفريد، پروين و مادام كوري را ميشناسم و نسبت به آنها احتر

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:16

جواني در روزنامه كار ميكرد كه هم كارهاي حسابداري را انجام ميداد و هم براي روزنامه مطلب مينوشت.اين جوان تا حدودي كلهشق بود و گاهي زير بار حرف زور نميرفت و اتفاق ميافتاد كه ميان او و مدير روزنامه، شكراب ميشد و بعضي وقتها هم دعوا بالا ميگرفت.اين همكارمان، به تازگي نامزد شده بود و انتظار داشت دستمزد كمي بيشتري به او پرداخت بشود و همچنين، مدير روزنامه با او مثل يك «بچه» برخورد نكند. به همين دليل، گاهي اختلاف ميان اين دو نفر بيشتر ميشد.يك روز ديدم كه جناب مدير، همان جوان را به عنوان «مدير داخلي» معرفي كرد و اختيارات بسيار زيادي هم به او داد.متأسفانه اين جوان بيتجربه، خودش را گم كرد و در نقش يك رئيس واقعي ظاهر شد. اما طولي نكشيد كه مدير روزنامه با زرنگي و سياست خاص خودش، او را قانع كرد كه استعدادهاي كشف شدهي فراواني دارد و حيف است كه اين همه استعداد را در يك روزنامهي شهرستاني به هدر بدهد و حالا كه توانسته است در مطبوعات محلي به اوج برسد و از طرفي هم نامزد تهراني دارد، بهتر است به تهران برود و در يك مؤسسهي مطبوعاتي خيلي معتبر كار بكند. جناب مدير، حتي يك نامهي سراپا تعريف و تمجيد از آن جوان نوشت و به دستش داد تا به روزنامهي «...» در تهران ببرد و همان جا مشغول كار بشود.البته همان جوان، در حال حاضر آدم كاملاً موفقي است. اما دليل موفقيت او اين است كه مسايل را زود تشخيص داد و در يك نهاد دولتي استخدام شد، وگرنه مدير روزنامه از راه دلسوزي او را «مدير داخلي» نكرده و به خاطر دوستي، او را به روزنامهي معتبر تهراني حواله نداده بود.آن همكار جوان تازه به تهران رفته بود كه يك روز در مورد او، صحبتي ميان من و آقاي مدير پيش آمد.جناب مدير، در حالي كه نيشخند پيروزمندانهاي بر لب دا

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:16

صفحه بندی